
خیلی وقت بود که نمی فهمیدم خوابیدن یعنی چی...خوابیدن و خسته خوابیدن.... اما به جاش خیلی چیزای دیگه رو خوب می فهمیدم...
اینکه شب هارو کابوس در خواب ببینی و روزها کابوس رو دربیداری ببینی ...
خستگی تو چشمات نشسته باشه و پلک ها از باز ایستادن خسته نباشن..
گریه هات خیالی باشن و خنده هات بوی توهم بدن....
دویدن دیروز رو تو ذهن خسته ات مرور کنی و لذت ببری،درحالی که توانایی دوباره دویدن رو داری.
مثل یه حلزون زندگی رو آروم آروم و بدون هیچ اندیشه ای سپری کنی..و در خیال کالت مرور کنی آینده ی دست نیافتنی ات رو .....
ــ با خودم میگفتم تا زمانی که بنشینمُ فقط مرور کنم و ذهنم رو پر از دیروز و فردا کنم،همچنان باید رویاها و آرزوهام و حتی ادامه یه زندگی متعادل رو بر پرده ی افکار ساکنم ببینم..
اما باز این رو مرور میکردم در ذهن خودم..
که چقدر زندگی به من نزدیک است و از من دور...حتی گاهی دست نیافتنی...
همه ی اینا گذشت نمیدونم چقدر طول کشید اما گذشت..
مهم اینه که الان اینو در ذهن خودم مرور میکنم...
که رویاها و آرزوهایم حقیقتهایی هستند که کمی از من دورند..
و برای رسیدن به اونها نه گذشته ام رو باید مرور کنم و نه فردا رو...
فقط کافیه که خودم و ذهنم رو باور داشته باشم.
رویاها و آرزوهایم خیال نیستند، آن هم خیال کال... بلکه حقیقتی رسیده و خوشمزه هستند ...
که برای چیدنشون باید کمی قد بلندی کنم و از هر بندی جز بند بندگی خدا رها شوم... |